|
براي چند لحظه گوشهايم سنگين شد، گفته علي هوشمند درمغزم پيچيد وقتي از آن دقايق خوف انگيز و هراسناك بيرون آمدم. ناباورانه گفتم كدام محسن فقيه؟
و او گفت همان كه علاقه زيادي به اسب داشت. آري همه چيز تمام شده بود و اين مرد صميمي و دوست داشتني با آن نگاه آرام و مالامال از مهر و محبت و خنده هاي بدون ريا، فداكار و سخت كوش در آستانه زمستان سرد به تاريخ پيوست. انگار همين ديروز بود. آلمان ها شتابزده نيروگاه اتمي را ترك مي كردند. انقلاب به بار نشسته بود. اسب هاي اصطبل كه خوب تغذيه شده بودند و همه از نژاد اصيل ايراني بودند و اين سبز چشمان آريايي و دوست داران اسب كه لابد از اجداد خود به ارث برده بودند، از سراسر ايران خريداري كرده و به بوشهر آورده بودند. اسب هايي كه حالا هيبت نگاهشان و بدن هاي ورزيده اشان چشم هر بيننده اي را خيره مي كرد؛ از نژاد تركمن گرفته تا اسب هاي كردستان و نواحي اطراف خراسان، سيلمي خوزستان آنان كه هرگز راضي به فروش اسب ها نبودند، لاجرم درحالي كه با تاسف قيمتي روي اسب مي گذاشتند همه را فروختند و شتابزده خاك ايران را ترك كردند. راقم اين سطور نيز كه علاقه زيادي به اسب داشت درميان گله اسب ها مي گشت در آن جمع خريداران محسن فقيه را ديدم مثل هميشه به سرعت به طرفم آمد و گفت: «مي بيني، اين همه اسب، بايد باشگاه سوار كاري را مصادره كنيم. همين كه آلمان ها رفتند بايد اقدام به تحويل و ساخت مركز سواركاري بوشهر كرد. حيف است اين همه اموال، زين و برگ و مكاني به اين خوبي به نابودي كشيده شود. تو به من دست مي دهي كه همراهم باشي؟ همه كارها با من، تو فقط دلگرمي بده از تو هيچ چيزي نمي خواهم فقط به من اميد بده. من تمام كارها را تا مركز كشور دنبال مي كنم».
آن روز چنان با صلابت و اطمينان سخن مي گفت كه مرا شگفت زده كرد. هرگز باور نمي كردم او بتواند در آن آشفته بازار ايران كه هيچ كس و هيچ چيز سر جاي خودش نبود و اصولا اين ورزش را طاغوتي و درباري مي دانستند و مشكلات انقلابي اجازه نمي داد كه فردي به ورزش فكر كند تا چه رسد به ورزش سوار كاري.
اما او از همان روز شروع به كنكاش و ارتباط با كساني كه اسب مي خريدند و علاقه مند بودند برقرار نمود. روابط عمومي قوي و سترگي داشت. قدرت جاذبه او به انسان قوت قلب مي داد.
يك هفته طول نكشيد كه آمار تمام جوانان علاقه مند به ورزش سوار كاري را جمع كرد. روزي به من زنگ زد و گفت اول راه را رفته ايم ما حالا در بوشهر بيست نفر داريم كه همه اسب دارند. قرار است فردا يك جلسه با سوار كاران داشته باشيم . گفتم دركجا؟ گفت توي بيابان زير يك درخت گل ابريشم. خنده ام گرفت. اما او اين كار را كرده بود.
فردا زير درخت گل ابريشم اولين جلسه دوست داران ورزش سوار كاري در باغ زهراي فعلي پشت عمارت محمديان تشكيل شد و محسن سخنران جلسه بود. گرد آمدن زير درخت بدون تكلف و رسميت متداول، ساده و بدون ريا، بيست اسب با زين و برگ و سوار. در آن جلسه به همه اطمينان داد كه مركز سوار كاري دليران تنگستان تشكيل خواهد شد و اصطبل را از نيروگاه اتمي بوشهر خواهد گرفت. بعد از آن روز رايزني با مركز و نامه پراني هاي محسن شروع شد. سختي هاي فراواني كشيد اما او كسي نبود كه به سادگي بشود نااميدش كرد. چند بار با هزينه خودش به تهران رفت و قول هايي گرفت.
اما آن جا نيز دچار مشكل بودند. سه سال مداوم به دنبال اصطبل سوار كاري دويد تا بالاخره آن جا را بدست آورد و بوشهر صاحب اولين مركز سوار كاري رسمي شد، كه همه شهرهاي ايران فاقد آن بودند، شعله هاي جنگ در خوزستان زبانه كشيد و ارتش عراق اهواز را زير گلوله گرفت. عصر يك روز پائيزي كه در اصطبل نيروگاه اتمي دركنار هم نشسته بوديم گفت: «حسين، حاضر هستي به اهواز بروي و اسب هاي مركز سواركاري اهواز را كه زير گلوله بعثي ها هستند، به بوشهر بياوري؟»
گفتم:« چرا حاضر نباشم؟» چند روز بعد با اتوبوس به سمت اهواز حركت كردم. باشگاه سوار كاري اهواز زير گلوله ارتش عراق بود و چند راكت هم به اصطبل خورده بود. درآن جا با آقاي طالقاني رئيس فدراسيون اسب سواري به اصطبل اهواز رفتيم و ده اسب باقي مانده را از ايشان تحويل گرفته و به مركز سوار كاري بوشهر آوردم و به خانواده اسب هاي باشگاه دليران تنگستان تحويل دادم.
اسب سواران زيادي درمكتب فقيه تعليم ديدند و درمسابقات قهرماني كشوري حضور پيدا كردند. كساني مثل بابك آذري، سيروس مهيار، محمود باغويي، اصغر دولاب، علي پرند و همايون مجيدي، هيچ مردي را نديدم كه تا اين درجه علاقه مند به اسب و حيوان باشد. آمار دقيق تمام اسب هاي منطقه استان بوشهر را داشت. گاهي كه به روستاهاي دور دست استان براي ديدن اسب مي رفتيم چنان با علاقه و ذوق بار سفر را مهيا مي كرد كه من اسم او را "محسن اسبي" نهاده بودم. تمام روستائيان او را مي شناختند و از ديدنش خوشحال مي شدند. براي همه هديه مي برد. كوهستان را زير پاشنه درمي آورد.
دل شير مي خواست كه با محسن همسفر شوي، كوه از پا درآمد اما او هرگز.
به ادبيات علاقه داشت هميشه اشعار زنده ياد منوچهر آتشي و محمد بياباني را از حفظ مي خواند. او مردي بياباني بود و از تمام مظاهر شهري و تجملات و فخر فروشي دوري مي كرد.
در طبيعت احساس غير قابل توصيفي داشت. مي توانست ساعت ها در دامنه كوه بنشيند و در قرص ماه خيره شود يا در ريزش آبشار سيخ بماند. مي گفت "آن چه مي خواهم در كوه ها و روستاها مي توانم پيدا كنم." روحش شاد. |